همیشه همنورد افق های دور خواهم بود |
براي خودم ناراحتم براي تو وبراي همه
كاش بودي تااز دلتنگي هايم برايت مي گفتم
فصل آغاز تو نزديك شدوفصل روياي زرد من
برايم از بهار نگو كه اكنون دلم پاييزي است
شايد روزي ديگراز آبي آ سمان برايت بگويم اما الان از ابري دلم بشنو وگوشت را به من بسپار
.....من مشتاق گفتنم نه شنيدن
فصل آغاز تو وامید من فصل رنگرزی طبیعت فصل شکوه پرنده
راستی ایا پاییز امسال پا به خش خش برگها سپردی؟
نه ؟بسپار که دیر است وناگهان زود دیر خواهد شد.
راستش حرف برای گفتن زیاد دارم اما..بگذریم
راستی این شعر را اکنون به دوست دل غمینم تقدیم می کنم بلشد که بخواند:
غمین باد آنکه او شادت نخواهد خراب آنکس که آبادت نخواهد
نور سرازير شداز آسمان
يك نفر از كوچه ما مي گذشت
روي دو دستش پل رنگين كمان
پشت سرش خيره شدم لحظه اي
دادزدم آبي و سبزو سفيد
آن طرف كوچه كمي ايستاد
بعد صميمانه به سويم دويد
اودويد
پشت سرش كوچه پراز رنگ شد
لحظه اي از موج نفس هاي او
كوچه ما غرق در آهنگ شد
غرق شدم توي نگاه ترش
خيره شدم در غم چشمان او
پل زده بودند همه رنگها
بين دو چشم من وچشمان او..
شاعر:افسانه شعبان نژاد
هنوز هم تنهاي ام را شعر معنا ميدهد..
باز راه مي افتيم
ازسفر نمي مانيم
جاده سرگذشت ماست....................
وچه احساس خوبي دارم وقتي دفتر خاطراتم را مي بندم... با اين فضا خداحافظي نمي كنم آما اينروزها بادفتر خاطراتم رابطه بهتري دارم،دفتري كه از سال ۷۵ دلنوشته هاي مرادر خود دارد..
باران..............
وصداي شكستن ........رعد ،آسمان ومن........
وكلي حرف براي نگفتن...
سلام به پاييز.......
آه مادر بزرگ! نمي داني چقدر هوايت راكرده ام ،كاش بودي ومن روي ايوان زيباي خانه شمالي ات روي آن نرده هاي چوبي راه پله، نان محلي مي خوردم .راستي توواقعا برازنده نامت بودي -حليمه-انگار براي همين نام به دنيا آمدي
آه مادربزرگ نازم !چقدر رابطه من باتو عجيب بود،چه دوستي دوطرفه اي ،وماريا وحبيبه ومليحه -دختر خاله هايم-چقدر حساس!
كاش اكنون زيرآنهمه خاك آرام نگرفته بودي وبودي تا در كنار تشت لباست مي نشستم وتو آرام بي هيچ عجله اي لباس مي شستي
چقدر وجودت به همه آرامش مي داد.اكنون براي آرامش روح پر سخاوت وقلب پاك وبي ريايت دستان دعا روبه آسمان مي گيرم ،دلتنگ توام كاش به خوابم بيايي !

من سكوت وبي صدايي مي خواهم
امروز بازهم ازازدحام اين شهر خسته ام
من تنهايي مي خواهم ويك دنيا شاعرانه ناب......... من باغچه مي خواهم وحياتي از نور
مرا ببخش كه سحرگاهان در خوابي عميق غافل از لحظه هاي ناب عبادتت مي شوم مرا درگذر،سخت محتاج درگذشتنت هستم
چه اندازه باتو رازگفتن راعاشقم وچه اندازه هم كاهل،مي بخشي مرا؟ خدا
مراببرو به موج آرامشت بسپار شايد كمي تسكينم دهي ...........
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|