همیشه همنورد افق های دور خواهم بود |
نور سرازير شداز آسمان
يك نفر از كوچه ما مي گذشت
روي دو دستش پل رنگين كمان
پشت سرش خيره شدم لحظه اي
دادزدم آبي و سبزو سفيد
آن طرف كوچه كمي ايستاد
بعد صميمانه به سويم دويد
اودويد
پشت سرش كوچه پراز رنگ شد
لحظه اي از موج نفس هاي او
كوچه ما غرق در آهنگ شد
غرق شدم توي نگاه ترش
خيره شدم در غم چشمان او
پل زده بودند همه رنگها
بين دو چشم من وچشمان او..
شاعر:افسانه شعبان نژاد
هنوز هم تنهاي ام را شعر معنا ميدهد..
باز راه مي افتيم
ازسفر نمي مانيم
جاده سرگذشت ماست....................
وچه احساس خوبي دارم وقتي دفتر خاطراتم را مي بندم... با اين فضا خداحافظي نمي كنم آما اينروزها بادفتر خاطراتم رابطه بهتري دارم،دفتري كه از سال ۷۵ دلنوشته هاي مرادر خود دارد..
باران..............
وصداي شكستن ........رعد ،آسمان ومن........
وكلي حرف براي نگفتن...
سلام به پاييز.......
آه مادر بزرگ! نمي داني چقدر هوايت راكرده ام ،كاش بودي ومن روي ايوان زيباي خانه شمالي ات روي آن نرده هاي چوبي راه پله، نان محلي مي خوردم .راستي توواقعا برازنده نامت بودي -حليمه-انگار براي همين نام به دنيا آمدي
آه مادربزرگ نازم !چقدر رابطه من باتو عجيب بود،چه دوستي دوطرفه اي ،وماريا وحبيبه ومليحه -دختر خاله هايم-چقدر حساس!
كاش اكنون زيرآنهمه خاك آرام نگرفته بودي وبودي تا در كنار تشت لباست مي نشستم وتو آرام بي هيچ عجله اي لباس مي شستي
چقدر وجودت به همه آرامش مي داد.اكنون براي آرامش روح پر سخاوت وقلب پاك وبي ريايت دستان دعا روبه آسمان مي گيرم ،دلتنگ توام كاش به خوابم بيايي !

من سكوت وبي صدايي مي خواهم
امروز بازهم ازازدحام اين شهر خسته ام
من تنهايي مي خواهم ويك دنيا شاعرانه ناب......... من باغچه مي خواهم وحياتي از نور
مرا ببخش كه سحرگاهان در خوابي عميق غافل از لحظه هاي ناب عبادتت مي شوم مرا درگذر،سخت محتاج درگذشتنت هستم
چه اندازه باتو رازگفتن راعاشقم وچه اندازه هم كاهل،مي بخشي مرا؟ خدا
مراببرو به موج آرامشت بسپار شايد كمي تسكينم دهي ...........
هرچند نظرات افكار مختلف راديدن وخواندن خوب است وگاهي هم جالب،اما من از آن دسته افرادي هستم كه كلا دوست دارم بنويسم چه دوستان سر بزنند وبروند وچه يادنوشتي هم حك كنند....
به هرحال من براي دل خودم مي نويسم..
شب بود ومامسافر قطاري كه از ميان صفي از مه وباران راهي به جلو مي يافت
خسته بودم زود به خواب رفتم ، نمي دانم چرا اما وقتي به ناگه چشمم را باز كردم پسرم را ديدم كه بيدار بود ودر تاريكي شب به آسمان نگاه مي كرد پرسيدم مبين جان چرا نمي خوابي پسر ۶ساله ام گفت:مي خواهم به كوهها وآسمان نگاه كنم وشعر بگويم
از اينكه اين جواب زيبا راشنيدم آنقدر مسرور شدم كه تازمان رسيدن، خواب درياي آرام وآبي را ديدم ...
كودكم !تا خواندن شاعرانه هاي آرامت ، آرام خواهم ماند....
.jpg)
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|