تبليغاتX
افق های دور
 
همیشه همنورد افق های دور خواهم بود
 
گاهي شاد وگاهي غمگين اما اكنون احساس سردرگمي مي كنم احساس درد ي در درونم

براي خودم ناراحتم براي تو وبراي همه

كاش بودي تااز دلتنگي هايم برايت مي گفتم

 فصل آغاز تو نزديك شدوفصل روياي زرد من

برايم از بهار نگو كه اكنون دلم پاييزي است

شايد روزي ديگراز  آبي آ سمان برايت بگويم اما الان از ابري دلم بشنو وگوشت را به من بسپار

.....من مشتاق گفتنم نه شنيدن

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12  توسط   | 
سلام به پاییز

فصل آغاز تو وامید من فصل رنگرزی طبیعت فصل شکوه پرنده

راستی ایا پاییز امسال پا به خش خش برگها سپردی؟

نه ؟بسپار که دیر است وناگهان زود دیر خواهد شد.

راستش حرف برای گفتن زیاد دارم اما..بگذریم

راستی این شعر را اکنون به دوست دل غمینم تقدیم می کنم بلشد که بخواند:

غمین باد آنکه او شادت نخواهد     خراب آنکس که آبادت نخواهد

 

  نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 6  توسط   | 
شايدحياطي سبز وبوي مادرم اين كابوس تلخ را ازيادم ببرد...

  نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9  توسط   | 
صبح شد

نور سرازير شداز آسمان

يك نفر از كوچه ما مي گذشت

روي دو دستش پل رنگين كمان

پشت سرش خيره شدم لحظه اي

دادزدم آبي و سبزو سفيد

آن طرف كوچه كمي ايستاد

بعد صميمانه به سويم دويد

اودويد

پشت سرش كوچه پراز رنگ شد

لحظه اي از موج نفس هاي او

كوچه ما غرق در آهنگ شد

غرق شدم توي نگاه ترش

خيره شدم در غم چشمان او

پل زده بودند همه رنگها

بين دو چشم من وچشمان او..

شاعر:افسانه شعبان نژاد

هنوز هم تنهاي ام را شعر معنا ميدهد..

  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15  توسط   | 
گاه گاه مي افتيم

باز راه مي افتيم 

ازسفر نمي مانيم

جاده سرگذشت ماست....................

  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15  توسط   | 
زمان هاي زيادي ميز كارم راآماده كردم تا از چيزي بنگارم اما دستانم فرمان نمي گرفت ديگر چندان علاقه اي به نگاشتن در اين فضا را ندارم ..اينروزها در دفتر خاطراتم مي نويسم آنجا كه مي نويسم خودمم !مي دانيد كه خودم يعني خود بي سانسور،راحت ورها وبي مصلحت انديشي

 وچه احساس خوبي دارم وقتي دفتر خاطراتم را مي بندم... با اين فضا خداحافظي نمي كنم آما اينروزها بادفتر خاطراتم رابطه بهتري دارم،دفتري كه از سال ۷۵ دلنوشته هاي مرادر خود دارد..

 

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10  توسط   | 
......................

باران..............

وصداي شكستن ........رعد ،آسمان ومن........

وكلي حرف براي نگفتن...

سلام به پاييز.......

  نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 9  توسط   | 
ديشب تمام لحظه قبل از خوابم به تو فكر مي كردم،به وجود آرام ودلنشينت !كجايي !

آه مادر بزرگ! نمي داني چقدر هوايت راكرده ام ،كاش بودي ومن روي ايوان زيباي خانه شمالي ات روي آن نرده هاي چوبي راه پله، نان محلي مي خوردم .راستي توواقعا برازنده نامت بودي -حليمه-انگار براي همين نام به دنيا آمدي

آه مادربزرگ نازم !چقدر رابطه من باتو عجيب بود،چه دوستي دوطرفه اي ،وماريا وحبيبه ومليحه -دختر خاله هايم-چقدر حساس!

كاش اكنون زيرآنهمه خاك آرام نگرفته بودي وبودي تا در كنار تشت لباست مي نشستم وتو آرام بي هيچ عجله اي لباس مي شستي

چقدر وجودت به همه آرامش مي داد.اكنون براي آرامش روح پر سخاوت وقلب پاك وبي ريايت دستان دعا روبه آسمان مي گيرم ،دلتنگ توام كاش به خوابم بيايي !

 

 

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 8  توسط   | 
خسته ام وبه درياي آبي مشتاق

من سكوت وبي صدايي مي خواهم

 امروز بازهم ازازدحام اين شهر خسته ام

 من تنهايي مي خواهم ويك دنيا شاعرانه ناب......... من باغچه مي خواهم وحياتي از نور 

  نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12  توسط   | 
ترادوست دارم چراكه دوست داشتن را به من آموختي  اي معبود!اي بي انتها بخشش!

مرا ببخش كه سحرگاهان در خوابي عميق غافل از لحظه هاي ناب عبادتت مي شوم مرا درگذر،سخت محتاج درگذشتنت هستم

چه اندازه باتو رازگفتن راعاشقم وچه اندازه هم كاهل،مي بخشي مرا؟ خدا

مراببرو به موج آرامشت بسپار شايد كمي تسكينم دهي ...........  

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 8  توسط  
 
  POWERED BY BLOGFA.COM